X
تبلیغات
عشق و دوست داشتن یعنی چی؟؟ ما بهت میگیم

عشق و دوست داشتن یعنی چی؟؟ ما بهت میگیم

چطوری حاضرید بهم دیگه عشقتونو ثابت کنید اصلا چه طوری عشقو معنی می کنید و در عمل چطوری نشون میدید

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 18:15  توسط امیرجون و الناز جون   | 

خیلی نزدیک

بدون اینکه مهم باشه, چه اندازه فاصله داره

نمی تونه از قلبت, فاصله بیشتری داشته باشه

برای همیشه, به شخصیتی که داریم اعتماد کنیم

و چیز دیگه ای, اهمیت نداره

هیچ وقت تا به حال اینقدر رو راست نبودم

زندگی برای ماست, هر جور که می خواهیم باید زندگی کنیم

من همه این حرفها, رو فقط به زبون نمیارم

و چیز دیگه ای اهمیت نداره

اعتمادی که به دنبالش میگردم رو , در تو پیدا می کنم

برای ما هر روز , اتفاق متفاوتی می افته

برای نظرهای متفاوت, ذهنت رو باز بذار

و چیز دیگه ای اهمیت نداره

هیچ وقت برات مهم نباشه که بقیه, چی میگن

هیچ وقت برات مهم نباشه که بقیه, چه نقشی رو بازی میکنن

هیچ وقت برات مهم نباشه که بقیه, چه کار میکنن

هیچ وقت برات مهم نباشه که بقیه, چی میدونن

و من میدونم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 18:0  توسط امیرجون و الناز جون   | 

:)

گم کرده دلم بستر خود را چون موج

کرده ست رها پیکر خود را چون موج

طوفانی ام امروز و دلم میخواهد

بر صخره بکوبم سر خود را چون موج

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيد

تقصــــــیر جاده نیست مرا پا نمیدهد

از بس مـــــرددم بروم ! یا بایستم!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 1:53  توسط امیرجون و الناز جون   | 

گزیده هایی از جبران خلیل جبران درباره ی عشق

عشق، ‌تنها آزادی در دنیاست، ‌زیرا چنان روح را تعالی می‌بخشد که قوانین بشری و پدیده‌های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی‌دهند.

محبوبم، ‌اشک‌هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته، ‌موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می‌دارد. اشک‌هایت را پاک کن و آرام بگیر، ‌زیرا ما با عشق میثاق بسته‌ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، ‌تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می‌آوریم.

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید، هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.

وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌ گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.

زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.

همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.

همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.

عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.

می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.

سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.

آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.

ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.

آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

او پرنیان نوازش بال‌هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان می‌چرخیدند، ‌و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می‌کند... عشقی که زبان به سخن می‌گشاید، ‌هنگامی که زبان زندگی فرو می‌ماند ... عشقی که همچون شعله‌ی کبود فانوس دریایی، ‌راه را نشان می‌دهد و با نوری که به چشم دیده نمی‌شود هدایت می‌کند.

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه. عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ... زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند

گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.

با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند

تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

برای خاطر عشق به من بگو، ‌آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد، ‌نیرویم را می‌بلعد و اراده‌ام را زایل می‌کند؟

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت.

فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می‌کند و نه زشتی را.

عشق، ‌وقتی دچار غم غربت باشد، ‌از حساب زمان و هیاهوی آن ملول می‌گردد.

عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای میهمان ناخوانده، ‌خانه‌ی عشق سراب است و مایه‌ی خنده.

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی.

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می‌گذرد؛ ‌اما ما می‌ترسیم و از او می‌گریزیم، ‌یا در تاریکی پنهان می‌شویم، ‌یا این که تعقیبش می‌کنیم و به نام او دست به شرارت می‌زنیم.

عشق رازی است مقدس.

برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛ اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست.

حتی عاقل‌ترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می‌شوند؛ اما براستی، ‌عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است.

عشق واژه‌ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، ‌بر صفحه‌ای از جنس نور نوشته می‌شود.

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می‌کند.

نخستین نگاه معشوق، ‌به روح ازلی می‌ماند که بر سطح آب‌ها روان شد،‌ بهشت و جهنم را آفرید، ‌سپس گفت: ‌"باش" و همه چیز موجود شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 16:52  توسط امیرجون و الناز جون   | 

یه آهنگ زیبا برای الی

می خوامت

امیدوارم شما هم از شنیدنش لذت ببرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:40  توسط امیرجون و الناز جون   | 

روز اول

7 بعد از ظهر چهارشنبه

امروز روز اول از سفر مامانه و سرو کله زدن من با این جماعت تنبل. شب ساعت 12 خوابیدم و ساعت 8 بیدار شدم. دوباره خوابای اجق وجق دیدم واسه همینه که شبا زود نمی خوابم! ساعت 8 بیدار شدم و تا ساعت 10 رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم که چی درست کنم چه کارا باید انجام بدم که استرش شروع شد. با یک دستم باید تلفن رو جواب میدادم با اون یکی پست رو تحویل می گرفتم! ساعت 11 و نیم بود شروع کردم به شستن ظرفای نشسته ی دیشب و ظرفای میوه ای که جناب پدر دیوانه تا صبح خورده بود و زورش اومده بود حتی ظرفا رو بذاره تو آشپزخونه. شستن که تموم شد وسائل غذا رو آماده کردم که پیتزا درست کنم! غذای خونگی خیر سرم. یادم افتاد پنیر پیتزا یادم رفته دیروز بخرم!

من: «بابا پنیر پیتزا نداریم برو بخر!»

پدر دیوانه: « من نمی دونم چی به چیه بلد نیستم!»

من: « نگاه کن این شکلیه!»

کمی پنیر پیتزا داشتیم اما برای درست کردن هنوز کافی نبود.

پدر دیوانه: «من امروز حالم زیاد خوب نیست»

هدفون رو گذاشت رو گوشش شروع کرد با لپ تاپش فیلم دیدن. می خواستم لیوان رو میزو بردارم پرت کنم بخوره به کلش. وای خدا چقدر بدم میاد از اینطور آدما.

من: «بهناز میری بخری؟»

بهناز تنبل: «خودت لباس تنته دیگه برو بخر من حالشو ندارم!»

دیگه داشتم از کوره در میرفتم می خواستم داد بزنم بگم فقط خوردن بلدید؟ بدون اینکه حرفی بزنم فر رو روشت کردم سریع رفتم پنیر پیتزا و بستنی و قارچ گرفتم آوردم. هر کس در حال انجام کارهای بی اهمیتی بود که وارد خونه شدم. سریع شروع کردم درست کردن و گذاشتمش تو فر تا آماده بشه. بقیه ظرفها رو شستم و میز رو آماده کردم. اما پدر دیوانه نمی خواست سر میز نهار بخوره! بهتر چون اصلاً دلم نمی خواست قیافش رو ببینم و اشتهام کور بشه. پیتزاش رو گذاشتم تو بشقاب و صداش کردم اما با نگاش گفت بیار بده دستم. واییییییییییییی می خواستم بگم چطوره بیارم اصلاً بذارم تو معده ات. من و بهناز سر میز نشستیم و شروع به خوردن کردیم البته من که نفهمیدم چی دارم می خورم چون اینا انقدر تنبل هستن که حد و اندازه نداره. پیتزا رو هم چون تو دو نوبت و دو نوع درست کردم باید همه چیز رو کنترل می کردم. خلاصه این غذا خوردن ما تموم شد. طبق معمول تا حرف از شستن ظرفا شد بهناز در رفت و چون شستن پدر دیوانه ام رو اصلاً قبول ندارم بهش نگاهم نکردم چه برسه سوال. ظرفها رو شستم و به پدر دیوانه نگاهی کردم که بابا بیار حداقل ظرفات رو بده من بشورم. اما نه! منتظر بود من ظرفاش رو از رو میز بردارم. منم گذاشتم همونجا ظرفش موند. ساعت 2 بود که از تو آشپزخونه با صدتا صلوات در اومدم بیرون. حالا بهناز گیر داد حوصله ام سر رفته فیلم نگاه کنیم اونم از نوع ترسناکش بنده هم چون حوصله ی نق زدناش رو نداشتم قبول کردم. یه فیلم ترسناک به نام دو خواهر نفرین شده رو نگاه کردیم. با اینکه عاشق فیلم نگاه کردن هستم اما حوصله ام حسابی سر رفته بود. فیلم تموم شد اومدم تو آشپز خونه آب خنک بخورم دیدم بله پدر دیوانه ظرفاش رو گذاشته تو ظرفشویی اما نشسته بعدم سر یخچال ایستاده داره با دست طالبی بر میداره می خورده. این صحنه رو که دیدم دادم رفت هوا شروع کردم داد زدن

من: « ببینم مگه اینجا چنگال و بشقاب قحطه که داری با دستی که معلوم نیست کجا زدی طالبی بر میداری می خوری؟»

پدر دیوانه: «من دستامو هر دقیقه می شورم»

من: «با کیبوردت؟ فکر نکن مامان نیست آزادی می تونی هر کاری کنی ها! من از مامان وسواسی ترم»

پدر دیوانه: « باشه خوب با چنگال و بشقاب میل می کنم»

با اعصاب داغون ظرفای نهار دیونه رو شستم و اومم تو اتاق خودم این بهنازم گیر داد که بریم استخر هوا گرمه من دارم میپزم و از اینجور حرفا! منم که کلاً می دونستم کافیه یک ساعت خونه رو تنها بذارم تا این دیونه قیامت راه بنداره گفتم بچه ولم کن. بعدش مامان زنگ زد. مثل اینکه حسابی بهش تو اولین روز خوش گذشته بود. منم چون نمی خواستم حال گیری کنم گفتم همه چیز داره خوب پیش میره. دوباره بهناز اومد و گفت خوصله اش سر رفته منم دیگه اعصبانی شدم و گفته ام بچه برو کتاب بخون یه کاری بکن دیگه فقط دست از سر کچل من بردار. الانم باید شام درست کنم. یه چیز سبک درست می کنم. حال آشپزی تو این گرما رو ندارم.

خدا فردا رو به خیر کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 22:5  توسط امیرجون و الناز جون   | 

کلافه ام

سلام سلام

دلم می خواست باهات کلی درد و دل کنم اما به خاطر گرمی هوا نخواستم بیرون بیای. می خواستم بهت زنگ بزنم اما موقعیت خوبی نبود که بتونم تماس بگیرم. نمی دونی چقدر گیجم و کلافه از وقتی درسمم تموم شده زندگیم یکنواخت تر از قبل شده و هر روز یجور شروع و تموم میشه. دیشب که خوابیدم تا صبح خوابای عجیب غریب دیدم حسابی بهمم ریخت. الانم اومد اینجا حرفام رو برات بنویسم که طبق معمول فراموش کردم اصلاً چی می خواستم بگم. اصلاً تعجب نکن گفتم که گیجم. به محض اینکه هوا بهتر شد بهت زنگ میزن که بیای باهم حرف بزنیم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيد

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه

تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم

منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 18:16  توسط امیرجون و الناز جون   | 

دلم می خواد باهات حرف بزنم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 23:28  توسط امیرجون و الناز جون   | 

بدون شرح

سلام

پنجشنبه بهم تلفن کردی که بیام نت تا باهم چت کنیم بیرون بودم و در حال خرید، خوب تونستی خودت رو حفظ کنی که نفهمم چقدر دلتنگی. اومدم خونه و باهات تماس گرفتم. صدات تو سینه ات خفه شده بود خوب می دونم از خوردن زیاد اون چیزایی که گفته بودی نبود. گوشت هم داغ نکرده بود که گوشی رو گذاشته بودی رو اسپیکر قطره های بارون چشمات رو می تونستم چشم بسته احساس کنم. 

دلتنگی خیلی بده مخصوصاً تو خلوت و تنهایی. وقتی دلتنگی، درونت آشوب میشه ،خوب می فهممت !کاش می تونستم بهت بگم روزی میرسه که به گریه هات می خندی! مهم نیست چند سال از این روزهای دلتنگی میگذره، وقتی بعدها لابه لای دفتر خاطرات این دلتنگی ها رو مرور کنی باز هم به یاد اون حس و لحظه مثل همون روز گریه می کنی. اما فقط می تونم بگم: «برای گریه هات آسون میمیرم».

خیلی سخت بود که جلوی خودم رو بگیرم و نزنم زیر گریه اما موفق شدم چون نمی خواستم بیشتر از این ها حالت خراب شه. خودم گیج گیج بودم و ابری اما انگار تو ابری تر از من بودی. چیزی تو اون لحظه نگفتم چون میدونستم فایده ای نداره و تو می خوای حاشا کنی اما باز هم یه اشاره کوچولو کردم: «نگاش کن، قیافشو!»

خیلی حرفا واسه گفتن دارم که همیشه وقت خداحافظی تو گلوم گیر می کنن و می خوام بگم اما هیچ وقت فرصت پیش نمیاد، شایدم خودم نمی خوام بگم و منتظرم تا باهم یه جایی یه روزی اگر تنها بودیم برات تعریف کنم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيد

قدری صبور باش که این نیز بگذرد

این روزهای زرد و غم انگیز بگذرد

آری بهار پشت زمین لانه کرده است

چیزی نمانده که پاییز بگذرد

گفتم کنار مردم نامرد زندگی؟؟؟

گفتی صبور باش که نیز بگذرد....


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 2:35  توسط امیرجون و الناز جون   | 

من و تو ؟

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، 
تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



ادامه مطلب برای افراد 18 سال به بالا

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، 
تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 23:45  توسط امیرجون و الناز جون   |